اوهام

اوهام بازی هایی است که این زندگی با مغز انسان ها میکند و انان را به دنیایی پر از فکر میبرد این بازی ها چه هست نمیدانم اما مربوط به زمانه است در اوهام به این زمانه میرویم

 
روز مردگی
نویسنده : محدثه ف - ساعت ٧:٠٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/٢۳
 

یه دروغ شدم یه روزمرگی که هرروز عین پتک به سر
خودم میزنم.دروغام شده ضربه هام، گوشم داره زنگ میزنه روح و روانمو داره متلاشی
میکنه از بس که میکوبه.

راست میگن که دروغگو کم حافظه اس،من هرروز یادم
میره این درده پتک و روزو دوباره شروع میکنم.

من هرروزم رو با دروغ گفتن به آینه شروع
میکنم،اینکه خودمو دوست دارم خانوادمو مردممو کشورمو،و این دروغ ها رو تا شب
هزاران بار نکرار میکنم ..

 شب :

با بدنی داغون از پتک و سردرد سرمو میذارم رو
بالش که شاید آروم بگیرم اما نه نمیشه،فکر اینکه فردارو باید چه کنم و فردا میخواد
چه بازیی و با من شروع کنه  خواب و از
چشمای من میگیره ،بالاخره میخوابم اما خواب پر ازترس و استرسهای روزه یه بدن خسته
یه روح خسته برای یه روز خسته.

صبح:

صبح باید بیدار بشی با استرسی که طعم تلخش داره
از دهنت می زنه بیرون،و جمله ای که توی آینه نثار خودت میکنی (باید برم چاره ای
نیس)شروع میشه،دنبال صبحانه خوردن نیستم یه لقمه درست کردن برای فهموندنه اینه که
باید شروع کنی یه روز شلوغوو زدت از خونه بیرون .

بیرون:

به دنبال اتوبوس،تاکسی،مترو و هزاران چیز
دیگه،تویی و یه عالمه آدم دیگه که مثل روح خیره شدن به یه جا،بعضی هام که ادامه ی
خستگی و همراه خودشون یدک کشیدنو تو چرتن .روز با سرو کله زدن با هزار تا آدم کور
و کر شروع میشه که همشون فکر میکنن حق با اوناسو خسته از هزار یک جا میخوان فقط کارشون
راه بیافته.پس کی کارهای منو حل میکنه خیلی وقته عقب افتادن وقت یه مرخصی ام
نمونده.

روز داره تموم میشه و اونقدر خسته ای که میخوای
همون جا به صبح برسونی اما نمیشه باید برگشت.برمیگردی بین آدمای خسته و کلافه و
دوباره توقف زمان برای رسیدن به خونه عین یه فیلم که آهستش کردن آدما،صداها،دقایق
کش میان و بالاخره تو میرسی خونه.

شب:

حرفی نداری یا نایی برای حرف زدن نداری،انگیزه
ها رو هم بیرون جا گذاشتی و مشکلات خونه به طرفت میان.شدی عین یه زباله دونی که تو
کل روز مردم حرفاشونو ریختن تو روح و مغزت.خسته ام باید برم دروغای امروزمو دوره
کنم  و دوباره توهم های شب .

من از این روزای مرده  خسته ام. 

 

 


 
 
شاید روزی کوروش
نویسنده : محدثه ف - ساعت ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۸/۱٤
 

اوهام امروزم بر خلاف روزهای دیگر شیرین و دوست
داشتنی بود چون با عزیزی بود که همی ایرانیان و جهانیان مشناسنش و دوسش دارند
امروز رو زپادشاه بزرگ است پادشاهی برای گذشته حال آینده ، امروز روز کوروش است.

کوروش تبریک ما را بپذیر.

امروز فقط شما را دارم که به رخ بکشم نه این که
این خاک به رخ کشیدنی ها نداشته باشد نه گفتار و رفتار و افکار شما جور دیگری است
،رهبری شما که در عین قدرت شکوه و جلال همراه با دلسوزی مردمداری و دوستی و محبت و
آزادی که خواست هر انسان است بود.

و اما پوزش از شما:

پوزش که نشد یا نتوانستیم از ارزشهایمان-فرهنگمان-میراثمان-قوانینمان-مردمانمان
و میهنمان از طور که شایسته است پاسداری کنیم ما حتی خاطرات بزرگمان را به فراموشی
سپردیم ما فرزندان خوبی نبودیم حتی آرلمگاه شما را نیز مراقبت نکردیم.

عفو کنید:

عفو کنید ما را از رسیدن به جایگاه شما ما
مردمانی قدر ناشناش ،فراموش کار ، ترسو و دروغگو و بی هویت شده ایم.ما خاکمان را
هروز تنها تر و پست تر میکنیم .

ما را چه به شما (به قول دوستی):

ما را چه به شما زمانی که هروز دروغ میگوییم
–دزدی میکنیم-دشنام میگوییم-خودبین تر میشویم و قتل تجاوز و... و زندگی را فراموش
میکنیم ما خوب بودیم انقدر سنگ بر سرمان زدند که ما هم سنگ زن شدیم.

ما را چه به پاسداری از گفتار و رفتار شما وقتی
هرروز از بودنمان سرد میشویم و میترسیم از اعتراض یا کلامی خلاف کلامشان.

مارا چه به پاسداری از شما و قتی از نام.س خود
نمیتوانیم دفاع کنیم.

مارا چه به رعایت قوانین شما و قتی قانون ایجا 3
حرفه پ و ل است میبینید 3حرف.

ما را چه به شادی و جشن گرفتن وقتی غم های
بیشماری بر سرمان میگذارند.

ما را چه به نوآوری وقتی خریداری ندارد.

ما را چه به سرزمینی پر حاصل وقتی کشاورز
تنهاست.

ما را چه به ... بگذر از نسل منو مردم این
روزگار من ما فقط روزگار میگذرانیم تا به این روز برسیم که از شما سپاسگذاری کنیم
برای دلیلی که برای بودنمان گذاشتید.برایمان فقط دعا کن :

که این خاک بماند با پیروزی و آزادی با مردمانی
سراسر شاد با خاکی حاصلخیز با کودکانب با آینده ای موفق با چشمه هایی جوشان با
خنده هایی از ته دل دعا کن که تو و خدا میدانید این خاک تمام مردمانش ارزش تمام
این ها را دارند . کوروش عزیز دعا کن


 
 
اولین دروغ
نویسنده : محدثه ف - ساعت ۳:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٦/۱٦
 

اولین دوروغ

دروغ:نمیخوام به این فکر کنم که معنیش چیه و
اثراتش روی انسان و جامعه چیه و هزارویک حرفه دیگه که توی رسانه هامون وقتی برنامه
کم میارن موضوشو وسط میارن،فقط اینو میدونم ما از صبح که بیدار میشیم به همسرمون
،بچمون ،والدینمون و هزار و یک آدمه دیگه دروغ میگیم و براشونم اسم گذاشتیم مثل
دروغ مصلحتی. ما حتی به خدای خودمون هم دروغ میگیم که اتفاقا اسم خوبی داره (کلاه
شرعی).

هروز رئیس جمهور،سیاست مدارا،دستگاه های
دولتی،سوپر مارکت سر کوچمون ،راننده تاکسی،حتی والدین ما دروغ میگن اما اینا اصلا
مهم نیس وقتی به خودم نگاه میکنم یه دروغ بزرگ فکره منو مشغول میکنه و منو به
اوهام میبره و سوال ازکسی که اولین دروغ رو گفت:

اولین دروغ:

اولین دروغو تو گفتی یادت میاد؟کی بود؟درست
زمانی که یه مشت خاک برداشتی و قرار شد به طور مساوی از اون زن و مرد و بسازی یادت
اومد!!!پس چی شد که تو کتابت اومد زن از باقی خاک مرد ساخته شد!!!

اولین دروغو تو گفتی،اون زمان که گفتی زن و مرد
برابرن اما همون لحظه چیزهایی و تو زن شکل دادی که اونو کامل تر میکرد  اما آسیب پذیر تر مثل احساس بیشتر تو حتی تو
خلقتت هم فرق قائل شدی این از آناتومی بدن یه زن در کناره مرد میشه فهمید .

اولین دروغو تو گفتی،زن و بارداری،مگه این رابطه
و احساس لذت اون 2طرفه نبود پس چی شد که زن باید 9 ماه وزن یکی دیگه رو تحمل کنه و
دائما حالت تهوع و چیزایی که ما نمیتونیم برای چند دقیقه تحمل کنیم رو باهاش سر
کنه و به جرم باردار بودنش همسرش بهش خیانت کنه و زایمان که هرکسی میدونه بدترین
درد دنیاس و بعد از اون نگهداری بچه افسردگی های بعد از اون و از بین رفتن اندام
زیبای اون و تو برای جبران دروغت بهشتو هدیه میدی.

اولین دروغ وقتی بود که زن دچار عادت ماهیانه
شدو تحمل دردهایی که روی روح و اعصابش و روابطش تاثیر گذاشت و برای جلوگیزی از درد
دارو مصرف کرد و دنبال اون دچار کم خونی،فقرآهن و پوکی استخوان شد و تو برای جبران
گفتی این کار به بدنت کمک میکنه.

تو دروغ گفتی زمانی که هو شد نام تو در
کتابت.اون زمان که قرار شد زن دارای پوشش شه که مرد تحریک نشه.اون زمان که احساس
مادر بودنو مسئول بودنو به زن دادی .تو خیانتو به جفت آفرینشات ممنوع کردی اما
چیشد که تو مرد این حس کمتر شد!!!

تو دروغ گفتی زمانی که زنو بیشتر کامل کردی و
تکلیف اونو 9 سالگی گذاشتی و هزار قانون براش گذاشتی و براش هزار تا چیزو ممنوع
کردی.

تو دروغ گفتی زمانی که بدن ظریف زن رو در کنار
قدرت جسمانی مرد قرار دادی یا اون زمان که تقسیم احساسات میکردی و اومدی جبران کنی
و احساساتو به زن بیشتر بخشیدی.

و تو به شیطان دروغ گفتی که بهترین آفریدت ما
هستیم و اون از عشق به تو آواره شد و بد نام .

تو تو اوهام فقط نور بودی و انرزی که میگفت من
اشتباه فکر میکنم و کلی دروغ دیگه دیدم اما شاید یه روز...


 
 
مش رمضون هر سال
نویسنده : محدثه ف - ساعت ٤:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٥/۱٧
 

مش رمضونه هر سال:

 

خیلی آروم و بی صدا نزدیک شد ، رسید. به سختی تونستن تشخیص بدن که این مهمون
قراره چه روزی از راه برسه!

اما بالاخره اومد، 3 شنبه بود،و با اومدنش خیلی ها رو به یاد گذشته و خاطراته شیرینه گذشته هاشون انداخت:

یاده از خواب ناز بیدار شدن اما با شوق ،و قت سحر و روزی که باید هوای
خودتو  و دیگران و داشته باشی،هوای همه رو
داشته باشی که دلگیر نشن.

یاده یه سفره و یه خانواده دور اون و یه لحظه ی جادویی که انگار کل دنیا رو
بهت دادن و انگار خدا کنارت نشسته  و منتظر
اوامر شماس.

خوب بود ، مزه داشت،اما بود، گذشت.

یه چند سالی هست که این مهمون بی سرو صدا و آروم میاد و خیلی ها سعی میکنن با
بوق و کرنا بگن این عزیز اومده اما به قول معروف گذشته ها گذشته هیچی مثل قبل
نمیشه.

میگن این مهمون عزیز حواسش نیست که کی اومده ، که تابستونه ،که گرمه،مشکلات
زیاده،مخارج بالا رفته و به دنبالش دوندگیا ، دل مشغولیا زیاد شده ، کارهای اداری
جون آدمو میگره ، چک-وام-اجاره خونه-خرج دانشگاه رمقی باقی نمی ذاره.

میگن این مهمون میاد اما آدما همون آدمای سابقن عوض بشو هم با نصیحت های یه
مهمون نیستن.

میگن قدیما حرمت بود ، دزدی آدمکشی –تجاوز و دروغ و مال مردم خوری پیش این
مهمون باعثه شرم بود اما حالا حرمت کجاس که برای مهمون بخواد خرج شه؟!؟

میگن خرجا اینقدر بالاس که پولی برای مهمون داری نمیمونه،کارها اینقدر زیاده
که وقتی برای مهمون داری نیس،حرمت ها ریخته آبرویی برای میزبان نیس،داغ عزیز زیاده
حالی نمونده باقی.

واعتقاد:که همه چیز آدمه، هرروز کم رنگ میشه اعتقادی که سالها پیش بود و هر
کاره اداری و غیر اداریه  آدما راه و چاه
رو نشون میداد امروز یه جای کوچیک و نامعلوم تو دالامون داره .این اعتقاد بیچاره
پابرجا و مقتدر بود تا زمانی که کسایی که ازشون توقع نبود و عزیز ما بودن اونو کم
کم زیر پا کذاشتن و از بین بردنو گذشت و به عوام رسید و اونا هم از اعتقاد یه حرف
گوشه ی لپ عزیز گذاشتن که هر وقت لازم شد بکشنش وسط و ازش سو استفاده کنن.

خلاصه این مش رمضون ما هرسال میاد و پیر تر و خسته تر به امید حرمت ،عزت ،
احترام باشه که رو سفیدش کنیم نه به ظاهر بلکه با اون دله که خودش راهه درستو خوب
بلده و نیازی به کتاب و اصول و قانون،دستور و فرمایش  نداره.


 
 
زبان نه اصالت
نویسنده : محدثه ف - ساعت ۸:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٢/۱٩
 

 

 

زبان نه اصالت :

 

وهامه من این دفعه با یه خبر تلویزیون شروع شد. این خبر دوباره داغ دله منو تازه کرد،

مجری برنامه در حال گفتگو با آقای وزیر محترمی بود و باعث شد هزار تا فکر دوباره توی ذهن من ایجاد بشه و اوهام و اوهام:

و فکر که آقای وزیر شما نماینده یک کشور و مردمید و آقای مجری شما  که هروز ظاهرتون رو آراسته میکنید و با قیافه ای حق به جانب جلوی تریبون این شبکه ها میاید ،لطفا طرز صحبت وبیان  خودتون هم مثل یه نماینده  ارزشمند کنید و مجری و خبرنگار عزیز خواهشا بیانتون و مفهوم حرفاتون هم مثل خودتون آراسته کنید و دائم زبان فارسی ،دستور زبان فارسی رو زیر سوال نبرید.

خواهشا مدام لغت های عربی به کار نبرید،لغت های فارسی-عربی از خودتون نسازید و با حرف های خیلی خیلی خیابونی زیبایی برنامه رو از بین نبرید.

نمی خوام که بگم راحت نباشید ویا از کامات سنگین –رنگین استفاده کنید نه اما باعث آزردگی گوش و ذهن ما هم نشید و با لودگی کردن که اتفاقا خیلی باب شده برنامه رو پیش نبرید.

اینجای اوهام تیره تر میشه چون تصویر و قیافه زبان شناس ها –تاریخ شناس ها –استادهای ادبیات فارسی و معلم های عزیز و زحمتکش میاد جلوی چشمام،که چقدر تلاش کردند که بگن:

اعتراضات و معترضان نه بلکه اعتراض ها و معترض ها ،شاعره نه شاعر،نانوایان نانواها ،و آقای وزیر کرارا نه  و....

و افسوس و صد افسوس که هروز صبح تا شب شروع به آسیب زدن به یه فرهنگ غنی و ارزشمند میزنیم و دوستان هنوز هم دنبال گرفتن انرژی هسته ای اند.

و کشور های دیگه بی هیچ پیشینه ای تاریخ میسازند و هنرمند پرورش میدهند و فیلم تاریخی میسازند و هنر و معماری گسترش میدهند و ما دوستی داریم که هزار غلط در سخنرانی هاش پیدا میکنیم .

اما ما هنوز امید داریم ،فرهنگ داریم که بنازیم ،آثار تاریخی داریم که آسیب بزنیم ، شاعر ها  و دانشمنداها داریم که پیشکش دیگر کشور ها کنیم ،و جانباز جنگی داریم که فراموش کنیم ومناطق جنگی داریم که عکس هایش را داشته باشیم،و فرهنگ و زبان فارسی داریم  

 

 


 
 
ساله بودن
نویسنده : محدثه ف - ساعت ۳:۱۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱٢/٢٥
 

ساله بودن :

تو این زمان که همه فکر تازه شدن و نو شدن هستن ،و منتظر آمدن بهار و از سر آغاز کردن هان، من در اوهام به فکر پایبندی به این دوستی و کهنه کردن آن هستم ،دوستی که در اوهام روبه روی من نشسته:

بازم من یاد تو نبودمو تو بودی ،بازم من راه خودمو رفتمو و اینجا منتظر بودی که برگردم ،بازم من بتو ناسزا گفتمو تو محبت کردی ،بازم من گله و شکایت کردمو تو گوش کردی ،بازم من بدقولی کزدمو تو بخشیدی ،بازم من فقط از تو توقع خواسته هامو دارمو میدونم تو اینجا هستی.

اومدم برای امسال ازت بخوام اما اینو به عنوان عیدی منو خیلی های دیگه ازت میخوام:

 

 

خوش بخواه:

برای آنهایی که برای گرفتن حق و آزادی تلاش کردند.

آنها که رفتند برای ما ، که نگذارند ژخمی و رنجور باشیم.

برای آنهایی که ماندند اما با دلهلیی شکسته.

برای  مادران و پدرانی که داغ دیدند و عزیزانشان را فدا کردند.

 

نیک بخواه:

برای تمامی کسایی که خودشون رو به جای تو گذاشتند و به جای تو حکم کردند.

برای کسانی که به جای تو زندگی و مرگ را بخشیدند.

برای کسانی که راه درست و غلط را به جای تو تعیین کردند.

برای کسانی که سرنوشت دیگران را به جای تو تعیین کردند.

 

ببخش:

آنهایی که دل شکسته اند و دروغ ها گفتند و مال ها خوردن و عهد و پیمان ها شکستند.

 

و عطا کن :

امید را که زمانه نا امیدی ها و دلتنگی هاست.

آرامش را که پیدا کردن آن لحظه ای شده است.

شادی را که غم ها اجازه  حضورش را نمی دهد.

عقل را که آدمی آن را تنها رها کرده.

احترام را که بازیچه دست دیگران شده.

 

و نابود کن:

تفرقه و 2 دستگی ها را .

ظلم ها از سر قدرت و کشتار از سر زیاده خواهی هاو جنگ ها از سر فراموش کردن ذات و وجود تو.

 

و کاری کن:

که دوباره بهار بوی تازگی بدهد،آفتاب گرمی ببخشد ،لبخند ها از ته دل باشد ،و عشق از خود قلب و خواب با آسودگی و دل بی درد و غم و راه بی ترس و درد و تو و حضورت  روشن تر از روز های قبل.

 

نوروز 1390 به تمام نوروز پسندان مبارک


 
 
سنگ مثل سنگسار
نویسنده : محدثه ف - ساعت ۱:٤٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱٢/۳
 

سنگ مثل سنگسار:

 

سنگسار این کلمه چند وقتی هست که ذهن منو به خودش مشغول کرده.جالبه که بعضی از کلمات چقدر میتونه احساس های مختلف رو به آدمی منتقل کنه.وقتی اسم سنگسار میاد بیشتر مردم احساس بدی بهشون دست میده و این احساس بد ناشی از تصویریه که تو ذهنشون میاد و اون تصویری از یه زن با دستهای بسته و آماده مجازاته.

 

منم از این قائله مستثنی نبودم این تصویر اونقدر برای من دردناک بود و ذهن منو به خودش مشغول کرد که یکدفعه متوجه شدم و سطه یه اوهامه جدیدم.

اوهامی که اولین سوالش این بود که چرا سنگسار فقط برای جنس مونثه؟مگه جنس مرد هم تو این رابطه تقصیر کار نیس؟آیا قانونی وجود داره که اگر همسر زنی خیانتکار – دارای دست هرز- مجرم – خلافکار – بیمار روانی – معتاد بود ا اصلا همسرشو دوست نداشت و زن به هر نحوی نتونست از همسرش جدا بشه و این مشکلات رو به دادگاه ارائه بده ودر این بین کسی باشه که هم زن و هم اون فرد همدیگر رو دوست داشته باشن وهمبستر شدن زن باز سنگسارو به همراه داره؟

میدونم شاید به مزاق آقایون خوش نیاد که یه زن شوهر دار چرا باید این کارو بکنه!!!اما زن ها همیشه به این احساس که فردی اون ها رو واقعا  دوست داره احتیاج دارن و این توقع رو از همسرشون دارن اما اگه این احساس بر آورده نشد چی؟

تو این میون حکمی برای زن میبندن که قبل از آسیب جسمی به زن به روح اون حمله مکنه و چنان صدمه ای میزنه که هیچ و قت جبران پذیر نیست.

وقتی به این قسمت رسیدم فقط تصاویر میاد سراغم تصاویری از مردمی که به خیال خودشون پاکن و سنگ هایی تو دستشونه که شرع و احکام برای اندازه ی اون قانونی وضع کرده که معمولا رعایت نمیشه.و بعد گودال ، گودالی که زن با دست و پاهای بسته  درون گودال مینشید و شاهد بازی شیطان میشود.فکر کنم تا اینجا برای شکستن و خرد شدن و از بین رفتن یه زن بس باشه.اما این مردمان بشتر از این رو میخوان.خود خدا برای شرم انسان ها و انسانی انجام شدن ان کار پا درمیونی کرده و میگه کتاب مقدس قرآن رو اگر به خوتون اجازه میدید زیر بغل خودتون قرار بدید تا در هنگام پرتاب سنگ اجازه بلند کردن بیش از حد دست رو نداشته باشید و فاصله ای مشخص و میزان سنگی را معین کرد و اگز زن تونست از این محلکه جون سالم به در ببره از تمامی اتحامات مبراس.

 

اما اگر سنگ میدونست که قراره به اشرف مخلوقات به یه مادر به یه زن  برخورد کنه و صورت اون رو خون آلود کنه تو دست اون بی دلها آب میشد.بازم نمیفهمم که اون بی دلها واقعا حساب بهشت و جهنم خودشون رو کردن که حالا میخوان به حساب کس دیگه رسیدگی کنن؟آیا واقعا از زندگی اون زن اطلاع کافی دارن ؟آیا شرایط روحی و روانی و زندگی روز مره ی اون زن اصلا اطلاع کافی دارن؟آیا برای اون دسته از آقایون که به همسراشون خیانت میکنن چنین حکمی رو نیست؟و آیا خود مرد خاضره همسری که یه روزی عاشقش شده شریکه زندگیش شده  به دست سنگ زنان بی رحم بده؟

 

و واقعا ان مجازات برای زمانه ی ما هنوز صحیحه؟؟؟

 

هنوز هم کشور ها و شهر هایی هسنتد که این عمل و حشیانه و ترسناک درونش انجام میشه و واقعا باعث تاسفه و  بسیار نگران کننده .فقط دائم تو اوهام دعا میکنم که این عمل دیگه تکرار نشه و تموم شه ،که حایی دوباره سنگساری نباشه و دل هایی پر از غم و اندوه نشه و افرادی برای خود گناه نخرند و هم بازی شیطان نشن.

 

و خدا ، خدا فقط نگاه میکنه و منتظره کسی یادش بیاد که خدا دقیق الحساب و سریع الحسابه و ناظر به تمام اعماله ما.


 
 
واقعیت مهاجرت
نویسنده : محدثه ف - ساعت ۱٢:٤٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱۱/٢۸
 

این سری اوهام نیست عین واقعیته!

واقعیتی که با دیدنه یه خبر در بی بی سی دوباره روبه روی افکارم اومد.دلم سوخت-متاسف شدم و سکوت- چشممو که بستم من بودم اوهام و حرفها.

گفتم:دیدمو شنیدم که چقدر دمه سفارت ها شلوغه که چقدر سخته از کشور رفتن که چقدر سخت قبولت میکنن که شرایط ها و دشواری ها جلوت میذارن،دیدم که چقدر سخته بودن توی یه کشوره غریبه ،که چقدر سخته وقتی میگم ایرانیم یه جوری نگات میکنن که یا دلسوزی یا تنفر و چرا گفتن ها برای تو..و داشتن این احساس بی امنی که هرجا هر لحظه تو رو از جمع جدا کنن و سوال و جوابت کنن!

اوهام بود که فقط منو نگاه کرد و گفت چرا میرن؟

منم نگاش کردم پوزخندی زدمو گفتم از کجای ماجرای رفتن ها بگم؟

وطن من جایگاهی برای جشن ها و شادی ها بود از زمان هخامنشیان ، برای عبادت و شکر گزاری رقص سماء ،برای زندگی پاک زرتشت و 3 دستور مقدسش ،برای امنیت سیاسی و اجتماعی  کوروش و داریوش بزرگ ،برای آبادی و گسترش کشور تخت جمشید و برای غرور و افتخار آریایی بودن ا پیشکش همه میکرد.

ما سال هاست رشد کردیم بدون داشتن هیچ کدوم از این افتخارات اما همیشه یه چیزی توی خونمون و وجودمون دائم داره میگه شما همون آریایی های بزرگید اما وقتی چشم باز مکنیم و دور و برمون رو میبینیم دوباره  مفهمیم که راست گفتند که گذشته ها گذشت.

وقتی از هر طرف تحریمی و دائم جواب نمیشه – نمیذارن – نمی خوان میشنوی ، وقتی این تحریم ها باعث جدا شدن تو از دنیا ی اطرافت میشه ، وقتی می بینی هم سن و سال های تو تو کشور های دیگه امکانات بهتری دارن ، وقتی میبینی آدم های دو ر و برت دائم دارن دروغ میگن سر هم کلاه میذارن و ترازوی عدالت و قانونو ترازوی تجارت کردن ، فقط یه حس بهت دست میده حس فریاد.

نگام کرد و گفت خوب داد بزن بگو.

این سری لبخندم تلخ بود.هه فریاد بزنم !!!

فریاد یعنی اعتراض-اعتراض یعنی سرکوب – سرکوب یعنی یا زنده  م مونی اما خورد شده یا میمری اونم نه به راحتی پس فریاد کاره غلطی محسوب میشه.

کار به فرار میرسه فرار از جایی که متولد شدی ،عاشقشی ، می پرستیش ، به فرهنگش احترام میذاری ، عاشق مردمشی و جونت  شهیداشو و خاکشه.

حالا میخوای فرار کنی اما به کجا ؟جایی هست که بپذیرتت ؟ بعد از اون فکر فکر فکر که کارم چی – خونه – ماشین – امکانات – تحصیلات – شان اجتماعی – طبقم – و دوباره مشکلات جدید و سخت تر اما حالا دیگه میخوای فرار کنی تصمیم گرفتی شاید شکست بخوری یه شکسته سنگین اما حاضری ریسک  کنی و امتحان .

حالا دیگه من تو اوهامه خودم تنها موندم چون اونم دیگه حوصله شنیدن این همه مشکلو فکرو نداره .

منم با تلخی میگم اونقدر ها هم اوضاع بد نیست اونا ن که کم تحملن اونان که شاید هنوز نتونستن با سختیا کنار بیان  شاید اونا ...

و سکوت –تاریکی و من در اوهام.


 
 
← صفحه بعد
 



پیج رنک گوگل

پیج رنک